تبلیغات
تنهایی - داستانهای آمرزنده

بی کسی
نویسنده :معین مقدم
تاریخ:چهارشنبه 29 اردیبهشت 1389-12:01 ب.ظ

داستانهای آمرزنده

آمرزش زن بدكاره

ثقة الاسلام كلینى در كتاب شریف « روضه كافى » كه آخرین بخش از كتاب باعظمت اوست از حضرت صادق (علیه السلام) روایت مى كند : عابدى از كثرت عبادت پشت ابلیس را شكست . روزى لشكرش را خواند و گفت : كدام یك از شما مى توانید این عابد را از گردونه عبادت خارج كنید ؟ هركس مكر و حیله خود را بیان كرد ولى مقبول نیفتاد تا یكى از آنان گفت : من او را از راه نماز گمراه مى كنم . حیله او را پسندید و وى را مأمور به گمراهى كشیدن عابد كرد !!

مأمور ابلیس نزدیك صومعه عابد آمد و با نشاطى كم سابقه مشغول عبادت شد و چنان خود را غرق در عبادت نشان داد كه عابد مهلت نمى یافت سبب نشاطش را در كثرت عبادت و خسته نشدن بپرسد . عابد منتظر فرصت بود تا در فرصتى مناسب علت نشاط و كثرت عبادت او را پرسید . پاسخ داد : من گناهى مرتكب شدم و پشیمان شدم ، پشیمانى از گناه مرا آنچنان در گردونه عبادت قرار داد كه نه از كثرت عبادت خسته مى شوم و نه نشاطم را از دست مى دهم !! عابد در این زمینه بى آن كه عاقلانه بیندیشد و فكر كند كه اگر در حال گناه مرگش از راه برسد چه خواهد شد ؟ از او راهنمایى خواست . مأمور ابلیس او را تشویق به زناى با زنى بدكار كه در شهر معروف به بدكارى بود كرد . عابد نزد آن شتافت . زن با دیدن چهره معصوم و ملكوتى عابد از حضور عابد در محلّه بدكاران شگفت زده شد و بنظر آورد كه عابد ساده دل فریب خورده ، به او گفت : اى عابد ! انسان هرگز با گناه به مقام عبادت و مرتبه قرب نمى رسد ، كسى كه تو را تشویق به این عمل كرده ، قصدش انحراف و گمراهى تو بوده . گناه عامل سقوط است نه وسیله صعود . اكنون به صومعه خود باز گرد كه تشویق كننده را نخواهى یافت ، چون او را نیافتى یقین كن كه شیطان بوده .

عابد با بیدارى باز گشت ، آن چهره شوم را ندید . از این كه آن زن سبب شد كه دامنش به گناه آلوده نشود بسیار خوشحال شد . از طرفى همان شب آن زن از دنیا رفت . خدا به پیامبر زمانش خطاب كرد : با مردم در تجهیز جنازه او حاضر شوید ، زیرا به خاطر هدایت یكى از بندگانم همه گناهانش را بخشیدم و از او درگذشتم و او را مورد آمرزش و رحمت خود قرار دادم .

ما را ره توفیق نمودند و بریدیم *** بر ما در تحقیق گشودند و رسیدیم

یك چند به هر صومعه بردیم ارادت *** یك چند به هر مدرسه گفتیم و شنیدیم

اقلیم معارف همه را سیر نمودیم *** در باغ حقایق به همه سبزه چریدیم

بس عطر روان بخش ز گل ها كه گرفتیم *** بس میوه دل پرور دلخواه كه چیدیم

ناگاه شد از قرب نمودار درختى *** مقصود دل آن بود به كنهش چو رسیدیم

دیدیم چو ما ساقى میخانه توحید *** یك جرعه از آن باده بى رنگ چشیدیم

دادند به ما عیش مصفّاى مؤبّد *** در سایه آن رحل اقامت چو كشیدیم

 


آمرزش والدین با اعمال نیك فرزندان

پیامبر خدا (صلى الله علیه وآله) فرمود : عیسى بن مریم (علیه السلام) به قبرى عبور كرد كه صاحبش در عذاب بود ، سپس سال بعد به آن قبر عبور كرد در حالى كه صاحبش دچار عذاب نبود ، به پروردگار گفت : سال اوّل از این قبر عبور كردم صاحبش در عذاب بود ، و سال بعد در عذاب نبود . خدا به او وحى فرمود : اى روح الله ! از او فرزندى شایسته به سنّ رشد رسید كه جاده اى را اصلاح كرد ، و یتیمى را پناه داد ، پس به خاطر عمل فرزندش او را آمرزیدم(4) .


آه ثمربخش تائب

در زمان یكى از اولیاى حق، مردى بود كه عمرش را به بطالت وهوسرانى ولهو و لعب گذرانده بود و براى آخرت آنچنان كه باید ، اندوخته اى آماده نكرده بود .

خوبان و نیكان ، پاكان و صالحان از او دورى جستند ، در حلقه نیك نامان راه نداشت ، نزدیك مرگ پرونده خود را ملاحظه كرد ، گذشته عمر را به بازبینى كشید ، رقم امیدى در آن نیافت ، باغ عمل شاخى براى دست آویز نداشت ، گلستان اخلاق گلى براى زنده كردن مشام جان نشان نمى داد ، از عمق دل آهى كشید و بر چهره تاریك اشكى چكید و به عنوان توبه و عذرخواهى از حریم مبارك دوست ، عرضه داشت :

یا مَنْ لَهُ الدُّنْیا وَالآخِرَةُ اِرْحَم مَن لَیْسَ لَهُ الدُّنْیا وَالآخِرَةُ .

پس از مرگ ، اهل شهر به مردنش شادى كردند و او را در بیرون شهر در خاكدانى انداخته ، خس و خاشاك به رویش ریختند !

آن مرد الهى در خواب دید به او گفتند : او را غسل بده و كفن كن و در كنار اتقیا به خاك بسپار .

عرضه داشت : او به بدكارى معروف بود ، چه چیز او را به نزد تو عزیز كرد و به دایره عفو و مغفرت رساند ؟ جواب شنید : خود را مفلس و تهیدست دید ، به درگاه ما نالید ، به او رحمت آوردیم . كدام غمگین از ما خلاصى خواست او را خلاص نكردیم ، كدام درد زده به ما نالید او را شفا ندادیم(5) ؟


ابراهیم دیگر نفرین مكن

در تفسیر آیه شریفه :

( وَكَذلِكَ نُرِى إِبرَاهِیمَ مَلَكُوتَ السَّماوَاتِ وَالأَرْضِ وَلِیَكونَ مِنَ المُوقِنِینَ )(6) .

« و اینگونه ملكوت آسمان ها و زمین را به ابراهیم نمایاندیم و براى این كه از زمره اهل یقین گردد » .

نوشته اند كه : خدا وقتى چشم انداز ابراهیم را همه آسمان ها و زمین قرار داد ، و همه حجاب ها را از دیده او برداشت ، و زمین و آنچه در او بود را مشاهده كرد ، مرد و زنى را در حال زنا دید ، همان لحظه نفرین كرد ، پس هر دو هلاك شدند ، سپس دو نفر دیگر را در آن حال دید ، باز نفرین كرد هر دو نابود شدند ، چون دو نفر دیگر را در آن حال دید و خواست نفرین كند به او وحى شد : نفرین خود را از بندگان و كنیزان من بردار ، یقیناً من آمرزنده و مهربان و بردبار و جبّارم ، گناهان بندگانم به من زیان و ضرر نمى رساند ، چنان كه طاعتشان به من سود نمى دهد .

من با بندگانم یكى از سه كار را انجام مى دهم : یا توبه مى كنند و من توبه آنان را مى پذیرم و گناهانشان را مى آمرزم و عیوبشان را مى پوشانم . یا عذاب را از ایشان باز مى دارم ، چون مى دانم از صلب ایشان فرزندانى مؤمن به وجود مى آید ، پس با پدران ناسپاسشان مدارا مى كنم تا مؤمنان از صلب آنان به دنیا آیند ، وقتى مؤمنان به دنیا آمدند در صورتى كه پدرانشان توبه نكرده باشند عذاب را بر آنان مقرر مى دارم . و اگر نه این بود و نه آن ، آنچه از عذاب در آخرت براى آنان آماده كرده ام بزرگ تر است از آنچه تو براى آنان مى خواهى .

اى ابراهیم ! مرا با بندگان خود واگذار كه منم بردبار و دانا و حكیم و جبار ، به دانایى خود زندگى آنان را تدبیر مى كنم و قضا و قدرم را بر آنان جارى مى سازم(7) .


ابراهیم و نماز

ابراهیم بزرگ ـ كه از او تحت عنوان بت شكن ، قهرمان توحید ، پدر انبیاء ، اوّاه ، حلیم ، صالح ، مخلص ، مخلّص ، موحّد ، و بیناى مُلك و ملكوت یاد مى شود ـ به فرمان حضرت حق ، هاجر و فرزند شیرخواره اش اسماعیل را از شام حركت داد و به دلالت پروردگار راه پیمود تا به جایگاه كعبه رسید . پس ، آن طفل شیرخوار و مادرش را بنا به خواست خداوند در آن سرزمین بى آب و علف با مختصرى طعام و پیمانه اى از آب پیاده كرد ! ! سپس از همسر مهربان خداحافظى كرد و اراده بازگشت نمود . در این وقت هاجر دامن ابراهیم را گرفت و عرضه داشت : چرا مى روى و به كجا خواهى رفت ؟ ما را در این دشت هولناك و زمین بى آب و علف به كه وامى گذارى ؟

ابراهیم التماس هاجر را نادیده گرفت و با آرامشى كه خاصّ عاشقان و اولیاى خداست به هاجر فرمود : اینكه تو و این طفل گرسنه را در این بیابان مى گذارم فرمان اوست .

هاجر چون این آهنگ گرم و دلپذیر را شنید به جاى خود بازگشت و در برابر حكم حكیمانه حق تسلیم شد و پیش خود گفت : اگر ماندن من با این كودك در این بیابان وحشتزا فرمان خداست باك ندارم ، زیرا همو حافظ و نگهبان من و كودك من است .

ابراهیم عزیز بازگشت . گواینكه فراق فرزند كه تنها چراغ زندگى او بود قلبش را سخت مى فشرد ، اما ایمان او به خداوند نیز او را از آن منطقه با كمال آرامش و اطمینان دور مى ساخت ودر حالى كه مركب به جلو مى راند دست به سوى حق برداشت و چنانكه قرآن مجید مى فرماید ، عرضه داشت :

( رَبَّنَا إِنِّی أَسْكَنتُ مِن ذُرِّیَّتی بِوَاد غَیْرِ ذِی زَرْع عِندَ بَیْتِكَ الْمفحَرَّمِ رَبَّنَا لِیُقِیمُوا الصَّلاَةَ )(8) .

پروردگارا ! من زن و فرزند خود را در بیابانى خشك و سوزان در كنار خانه تو قرار دادم پروردگارا : براى اینكه نماز به پاى دارند .ابراهیم بزرگوار به نقل از قرآن مجید درخواستهاى بسیار مهمّى از حضرت حق داشت . خداوند مهربان تمام دعاهاى ابراهیم را اجابت فرمود ، كه از جمله درخواستهاى آن مرد بزرگ یكى این بود :

( رَبِّ اجْعَلْنِی مُقِیمَ الصَّلاَةِ وَمِن ذُرِّیَّتِی رَبَّنَا وَتَقَبَّلْ دُعَاءِ )(9) .

پروردگارا ! من و فرزندانم را به پادارنده نماز قرار ده و درخواست مرا به پیشگاه لطف و عنایتت بپذیر .


ابن سكّیت و حق گویى

او از بزرگان دانشمندان مكتب اهل بیت (علیهم السلام) بود و بسیارى از تاریخ نویسان اسلامى از او یاد كرده و بر وى مدح و ثنا گفته اند . علماى شیعه او را بزرگ و مورد وثوق و اطمینان شمرده و از یاران خاص حضرت امام جواد و حضرت امام هادى (علیهما السلام) دانسته اند .

این مرد بزرگ در پنجم رجب سال 244 به دستور متوكّل فرعون صفت به شهادت رسید . سبب شهادت او این بود كه روزى متوكل به او گفت : دو فرزند من معتز و مؤید نزد تو محبوب ترند یا حسن و حسین ؟ ابن سكّیت در پاسخ آن مرد یاوه گو و ستمگر خیانت پیشه فریاد زد : به خدا سوگند قنبر خادم على بن ابى طالب (علیه السلام) از تو و دو فرزندت نزد من بهتر است .

متوكل به كارگزارانش گفت : زبانش را از پشت سرش بیرون بكشید . آن خادمان طاغوت هم به فرمان ارباب خود این كار را انجام دادند و آن مرد الهى با چشیدن این زجر و آسیب دردآور به شرف شهادت رسید .

علامه مجلسى مى فرماید : گرچه این بزرگان وجوب تقیه را مى دانستند ولى خشمشان براى خداگویى هنگام شنیدن این اباطیل احتیاط از كفشان مى برد و وادارشان مى كرد كه حق را بگویند گرچه به زیان آنان باشد(10) .


 

ابن سكّیت و حق گویى

نامش محمد فرزند سیرین بصرى است، در تعبیر خواب قدرت فوق العاده اى داشت ، سرچشمه تعبیرش ذوق سالم و فكر نافذ او بود .در تطبیق خواب با حقایق انسان عجیبى بود ، براى تعبیر خواب از لطایف قرآن و روایات استفاده مى كرد .نوشته اند مردى از او پرسید : تعبیر اذان گفتن در عالم خواب چیست ؟ گفت : رفتن به حج . دیگرى همین مسأله را پرسید ، گفت : دست به دزدى برده اى . آنگاه درباره اختلاف این دو تعبیر با اینكه خواب هر دو یكى بود گفت : چهره اولى را چهره اى نیكو و پسندیده و دینى دیدم ، تعبیر خوابش را از آیه ( وَاَذِّنْ بِالنَّاسِ بِالْحَجِّ )(11) گرفتم . اما چهره دومى را چهره خوبى ندیدم ، تعبیر خوابش را از آیه ( اَذَّنَ مُؤَذِّنٌ اَیَّتُهَا الْعیرُ اِنَّكُمْ لَسَارِقُونَ )(12) گرفتم .

ابن سیرین مى گوید : در بازار به شغل بزازى اشتغال داشتم ، زنى زیبا براى خرید به مغازه ام آمد ، در حالى كه نمى دانستم به خاطر جوانى و زیباییم عاشق من است ، مقدارى پارچه از من خرید و در میان بغچه پیچید ، ناگهان گفت : اى مرد بزاز ! فراموش كرده ام پول همراه خود بیاورم ، این بغچه را به كمك من تا منزل من بیاور و آنجا پولش را دریافت كن ! من به ناچار تا كنار خانه او رفتم ، مرا به دهلیز خانه خواست ، چون قدم در آنجا گذاشتم در را بست و پوشش از جمال خود برگرفت و اظهار كرد : مدتى است شیفته جمال توام و راه رسیدن به وصالت را در این طریق دیدم ، اكنون در این خانه تویى و من ، باید كام مرا برآورى ، ورنه كارت را به رسوایى مى كشم .

به او گفتم : از خدا بترس ، دامن به زنا آلوده مكن ، زنا از گناهان كبیره و موجب ورود به آتش جهنم است . نصیحتم فایده نكرد ، موعظه ام اثر نبخشید ، از او خواستم از رفتن من به دستشویى مانع نشود ، به خیال اینكه قضاى حاجت دارم مرا آزاد گذاشت . به دستشویى رفتم ، براى حفظ ایمان و آخرت و كرامت انسانى ام سراپاى خود را به نجاست آلوده كردم ، چون با آن وضع از آن محل بیرون آمدم ، درب منزل را گشود و مرا بیرون كرد ، خود را به آب رساندم ، بدن و لباسم را شستم ، در عوض اینكه به خاطر دینم خود را ساعتى به بوى بد آلودم ، خداوند بویم را همچون بوى عطر قرار داد و دانش تعبیر خواب را به من مرحمت فرمود(13) !


احسان پیامبر (صلى الله علیه وآله) به اهل مكه

پیامبر بزرگوار اسلام سیزده سالى كه در شهر مكه مردم را به هدایت الهى فرا خواند از ناحیه مردم دچار آسیب ها و رنج ها و بلاهاى گوناگونى شد .

برخى از یارانش را با شكنجه هاى گوناگون كشتند ، عده اى را از دیار و وطن آواره كردند ، گروهى را به شدت مورد آزار قرار دادند و از هر جهت به خود آن حضرت سخت گرفتند و او را به آزارهاى بدنى و روحى دچار ساختند ، تهمت جنون و سحر و دروغگویى به او زدند و بارها با سنگ و چوب به وى حمله كردند ، پس از مهاجرت به مدینه جنگ هاى سختى به او تحمیل نمودند .زمانى كه اسلام و اهلش در سایه قرآن به اوج قدرت رسیدند به فرمان پیامبر بى آن كه اهل مكه خبردار شوند مكه را محاصره كردند و با پیروزى ـ بدون خون ریزى ـ به مسجد الحرام درآمدند و همان سخنى را كه یوسف با برادرانش گفت ، به اهل مكه گفتند كه امروز هیچ ملامت و سرزنشى بر شما نیست بروید و راحت باشید كه همه شما را آزاد نمودم ، سپس به اهل مكه با رویى گشاده احسان و نیكى كرد و بهترین درس اخلاق را به مردم جهان و بویژه به قدرتمندان آموخت !


احمد خضرویه و دزد

آنان كه متخلق به اخلاق حقند ، بر اساس همان اخلاق با همه رفتار مى كنند و در حقیقت منش و رفتار آنان گوشه و دورنمایى از اخلاق حضرت محبوب است .

روایت است كه دزدى به خانه احمد خضرویه آمد ، در خانه او چیز قابل توجهى براى سرقت نیافت ، خواست با دست خالى از خانه احمد بیرون رود ، بزرگوارى و عطوفت احمد مانع شد كه دزد با دست خالى از خانه بیرون رود ، ندا داد : اى دزد ! راضى نیستم با دست خالى از خانه ام بیرون روى ! دلوى از آب چاه برگیر و غسل توبه كن ، سپس وضو بساز و مشغول نماز و توبه و استغفار شو ، شاید وسیله اى فراهم گردد كه با دست خالى از خانه من نروى . چون افق روشن صبح دمید ، بزرگى صد اشرفى به عنوان هدیه نزد شیخ آورد ، شیخ آن صد اشرفى را به دزد داد و گفت : این پاداش ظاهرى یك شب عبادت و اخلاص توست . دزد را حالتى دست داد كه از همه گناهان توبه كرد و روى به خدا كرد .

بر زمین افتاد بى كبر و منى *** توبه كرد از دزدى وز رهزنى

شیخ را گفتا كه من دزدى سقط *** كرده بودم از جهالت ره غلط

یك زمان از بهر حق بشتافتم *** آنچه در عمرى ندیدم یافتم

یك شبى كز بهر او كردم نماز *** رستم از دزدى و گشتم بى نیاز

گر به روز و شب كنم كار خدا *** نیك بختى یابم اندر دو سرا

تا بدانى تو كه اندر دو جهان *** نیست كس را با خدا هرگز زیان(14)


اخلاص بنا كننده مسجد گوهرشاد

این مسجد در زمان شاهرخ میرزا به وسیله زنى باكرامت كنار حرم حضرت امام رضا (علیه السلام) ساخته شد . شبانه روز چند هزار نفر در آن نماز واجب و مستحب مى خوانند و صدها نفر از مواعظ و سخنرانى هایى كه عالمان ربّانى ایراد مى كنند استفاده مى نمایند ، و ده ها نفر كنار كرسى فقه و اصول و تفسیر علماى بزرگ بهره ها مى برند و میلیون ها نفر به هنگام ازدحام زائران رو به حرم حضرت رضا در آن مكان شریف زیارت مى خوانند و این همه حكایت از اخلاص سازنده آن دارد ; زیرا اگر اخلاص او نبود این همه سود معنوى از آن چشمه زلال ملكوتى جارى نمى شد .


اخلاص بى نظیر امام مخلصان

دشمنان خدا و پیامبر و مخالفان حق و حقیقت هنگامى كه از متوقف كردن دعوت رسول اسلام مأیوس شدند ، تصمیم گرفتند از چهل قبیله پرقدرت عرب چهل نفر را براى كشتن پیامبر استخدام كنند تا در تاریكى شب دزدانه به خانه حضرت هجوم برند و او را از میان بردارند تا قریش براى خونخواهى از آن حضرت نتواند در برابر چهل قبیله مقاومت كند و در نتیجه آن خون پاك و پرقیمت پایمال گردد .

پیامبر اسلام از جانب حضرت حق مأمور به هجرت شد . داستان هجرت و اجتماع كافران را براى كشتنش با على (علیه السلام) كه در آن زمان بیش از بیست سال از عمر مباركش نگذشته بود در میان گذاشت و از او دعوت كرد كه براى حفظ حالت طبیعى خانه در بسترش بخوابد تا او بتواند از مكه به مدینه برود و دعوتش را براى نجات مردم از كفر و شرك و گناه و فساد ادامه دهد .

على (علیه السلام) جانش را نثار خدا كرد و وجودش را به طاعت خدا فروخت و براى بذل كردن خون مباركش براى رهایى پیامبر از شرّ دشمنان اعلام آمادگى كرد .

او با این نیت در بستر پیامبر آرمید . دشمنان خانه را محاصره كردند و منتظر فرصت ماندند تا ناجوانمردانه به آن بستر هجوم كنند و نیت شوم خود را عملى سازند .

اگر چنین داد و ستدى اتفاق نمى افتاد ، تبلیغ دین ناتمام مى ماند و جان پیامبر در معرض خطر قرار مى گرفت و براى همیشه چراغ دین خاموش مى شد و حسودان نابكار و دشمنان غدّار به اهداف شوم خود دست مى یافتند !

دشمنان ، اوّل طلوع سپیده به خانه هجوم بردند . وقتى على را دیدند كه در برابر آنان مقاومت كرد پراكنده شدند و از كشتن او منصرف شدند ; تدبیرشان نابود شد و خانه خیالات باطلشان فرو ریخت و به یأس و ناامیدى دچار گشتند و آرزوهایشان بر باد رفت . پیامبر به سلامت به مدینه رفت و امور دین نظام گرفت و چراغ اسلام ابدى شد و بناى ایمان به استوارى رسید و شیطان به بند شكست افتاد و كافران و مشركان خوار شدند و این فضیلت و كرامت ـ كه احدى را در عالم هستى در آن شركت نیست ـ براى امیرالمؤمنین حضرت على (علیه السلام) ثبت شد و این آیه شریفه براى نشان دادن اخلاص آن امام مخلصان نازل گشت(15) :

( وَمِنَ النَّاسِ مَن یَشْرِی نَفْسَهُ ابْتِغَاءَ مَرْضَاتِ اللهِ وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ )(16) .

كس دیگر از مردم براى جشن خشنودى خدا جان خویش را فدا كند . خدا بر این بندگان مهربان است .

در این بیع وشرا وخرید وفروش وداد وستد، فروشنده امیرالمؤمنین(علیه السلام)، خریدار خدا ، جنس جان ، و قیمت نه بهشت بلكه رضا و خشنودى خدا بود و شاید معناى ( وَاللهُ رَؤُوفٌ بِالْعِبَادِ ) این باشد كه من با آفریدن على و این كارى كه او در آن شب انجام داد زمینه استوارى دین و رساندن رحمتم را براى شما فراهم آوردم ! و از طریق وجود على راه نجات از مهالك و جاده رسیدن به سعادت ابد را براى شما آماده ساختم .