تبلیغات
تنهایی - ایران

بی کسی
نویسنده :معین مقدم
تاریخ:یکشنبه 26 اردیبهشت 1389-11:57 ق.ظ

ایران


جشن مهرگان


به نام دادار یکتای فرهمند اشو افزونی جهان استومند

 

پیش گفتار   شا هنامه    حکیم  فردوسی

یکی نامه بود از گه باستان      ----     فراوان بدو اندرون داستان

یکی پهلوان بود دهقان نژاد   ----      دلیر و بزرگ و خردمند و راد

پژوهنده روز گار نخست         ----     گذشته سخنها همه باز جست

ز هر کشوری موبدی سالخرد    ----   بیاورد و این نامه را گرد کرد

بپرسیدشان از نژاد کیان         -----        از آن نامداران فرخ گوان

که گیتی به آغاز چون داشتند     ---       که ایدون به ما خار بگذاشتند

چگونه سر آمد به بد اختری        ---       بر ایشان همه روز گند آوری

محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی( سامانیان ) برای نخستین بار قبل از فردوسی توسی فرمان به گرد آوری شاهنامه داد که به آن شاهنامه ابو منصوری گویند که تنها مقدمه آن شاهنامه برجای مانده است او چهار موبد فرزانه را از جایجای ایران فرا خواند به نامهای :

 شادان برزین   از توس ماهروی خورشید بهرام   از نیشابور

شاج یا ماخ   از هرات یزدان داد   از سیستان

 آن را از نوشته های کهن پهلوی و اوستایی و خدای نامه ها به فارسی آن زمان برگرداندند و روانشاد

ابو منصور محمد معمری وزیر دانشمند وی.. آنرا ویراست و آراست.... و انوشه روان فردوسی توسی این داستان راستان ایران را به نظم در آورد.

بدین نامه چون دست بردم فراز     یکی پهلوان بود گردن فراز

جوان بود و از تخمه پهلوان      خردمند و بیدار و روشن روان

مرا گفت کز من چه باید همی     که جانت سخن بر گراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس     بر آرم.نیارم نیازت به کس

همی داشتم چون یکی تازه سیب     که از باد بر من نیاید نهیب

چنان نامور گم شد از انجمن   چو از باد سرو سهی در چمن 

ستم باد بر جان او ماه و سال     کجا بر تن شاه شد بد سگال

محمد ابن عبد الرزاق پور بابک خراسانی در طی توطئه ای کشته میشود و پسر وی امیرک منصور از فردوسی حمایت میکند و او را در سرودن شاهنامه تشویق مینماید. و به گفته فردوسی به دست نهنگان مردم کش (محمود غزنوی) پس از چندین سال زندانی شدن کشته میشود و فردوسی بر محمود غزنوی به خاطر این کار زشتش نفرین میفرستد و او رانکوهش میکند.

 

 

تو این را دروغ  و  فسانه  مخوان         ---     به یک سان روشن زمانه مدان

از او هرچه اندر خورد  با  خرد        ---       دگر بر ره  رمز  معنی برد

 

در پیشگفتار داستان اکوان دیو . از آن جا که بلند کردن پهلوانی چون رستم و به آسمان بردن او را . برخی باور نمی کرده اند..   می گوید : اگر چه این سخن گزافه می نماید. اما اگر معنی آنرا برای خردمندان یاد آوری کنی گزاف نیست و اگر چه سخن بر دل نمی نشیند اما تو از گفتار دهقان پیر بشنو :

 

نباشی بر این گفته همداستان   ----     که دهقان همی گوید از باستان

خردمند کاین داستان بشنود     ---     بدانش گراید . بدین نگرود

و لیکن چو معنیش یاد آوری    ----    شود رام و کوته کند داوری

تو بشنو ز گفتار دهقان پیر     ----     اگر چه نباشد سخن دلپذیر

 

اکوان دیو همان اکومن یا اندیشه بد است که در برابر وهومن ( رستم ) یا اندیشه نیک قرار می گیرد و دیو اندیشه بد است که میتواند پهلوانی چون رستم را از زمین به آسمان برد و رمز آن چنین است :  زیبایی دیو که به صورت گوری زرین در آمده بود او را به غرور و نخوت افکند. چون همیشه اندیشه های بد ظاهری زیبا و درونی پلید دارد مثل : دزدی برای راحتی و آسایش دنیا .. اما رستم راه نبرد با او را میدا ند و به همین روی در برابر وی واژگونه سخن گفته و تندرستی جسته است....

 

و چیزها اندر این دفتر بیاید که شگفت نماید. چونان آن مارها که بر دوش ضحاک رستند. اما آن کس که دشمن خرد  باشداین را دروغ نماید. چون به دیده  خرد  بنگری و مغز آن را دریابی.. تو را راست آید..

 

همی خواهم از دادگر یک خدای    ---   که چندان بمانم به گیتی به جای

که این نامه  شهریاران پیش        ---   بپیوندم از خوب گفتار خویش

سر آمد کنون قصه یزدگرد             به ماه سپندار مز روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار          که من گفتم این نامه شاهوار

چو این نام بر نامه آمد به بن   ---    ز من روی گیتی شود پر سخن

نمیرم از این پس که من زنده ام  ---   که تخم سخن را پراکنده ام

بناهای آباد گردد خراب         ---  ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند     ----      که از باد و باران نیابد گزند

 

جهان کرده ام از سخن چون بهشت        ----        از این پیش تخم سخن کس نکشت

هر آن کس که دارد هوش و رای و دین         ----        پس از مرگ بر من کند آفرین

 

                       انوری " این قصیده سرای بزرگ میگوید :

آفرین بر روان فردوسی             ----             آن همایون نژاد فرخنده

     او نه استاد بود و ما شاگرد           ----              او خداوند بود و ما بنده                        

 

اگر روزی فرا برسد که جوانان ایران پی ببرند به افتخارات بلند نیاکانشان که این کشور را به صورت کانون فروزش و افروزش فرهنگ و دانش بشری در آورده بودند و هزاران سال در میانه جهان به آفاق جهان دانش و فرهنگ صادر میکردند و جهان داران همه در مراحل مختلف دانش بشری وا مدار نیاکان ما هستند اگر همه ایرانیان به نیاکان خودشان مفتخر بشوند و بلند شوند و راه آینده را هموار کنند و مشعل دانش را به دست گیرند ..ما در این پهنه جهان غریب و بیکس نمی افتیم ...  روان نیاکان به یاری ما خواهد آمد...

 

بدانید نیاکان ما سخن بر گزافه نگفته اند و هر آنچه گفته اند یک در هزار آن واقعیت هاست.کشور ما پایتخت جهان بود . کشور ما پایتخت جهان هست...

 

گوی با خصم بد اندیش که این پرچم ما       سالها همسر خورشید فلک پیما بود

نقش بیداد و خیانت همه شد نقش بر آب      نقش ما بود که جاوید و جهان آرا بود

 

 

ایدون باد...  ایدون تر باد