تبلیغات
تنهایی - امید

بی کسی
نویسنده :معین مقدم
تاریخ:دوشنبه 10 اسفند 1388-02:29 ب.ظ

امید

چهار

شمع به آرامی می‌سوختند و با هم گفتگو می‌کردند.

محیط

به قدری آرام بود که گفتگوی شمع‌ها شنیده می‌شد.

اولین

شمع می‌گفت: من «دوستی» هستم اما هیچکس نمی‌تواند مرا شعله‌ور نگاه دارد و من ناگزیر خاموش خواهم شد.شمع دوستی کم نورتر و کم نورتر شد و خاموش گشت.

شمع

دوم می‌گفت: من «ایمان» هستم اما اغلب سست می‌گردم و خیلی پایدار نیستم.

در

همین زمان نسیمی آرام وزیدن گرفت و او را خاموش کرد.

  

 

شمع

سوم با اندوه شروع به صحبت کرد:من «عشق» هستم ولی قدرت آن را ندارم که روشن بمانم. مردم مرا کنار می‌گذارند و اهمیت مرا درک نمی‌کنند. آنها حتی فراموش می‌کنند که به نزدیکان خود عشق بورزند!

و

بی درنگ از سوختن باز ایستاد.

در

همین لحظه کودکی وارد اتاق شد. چشمش به شمع‌های خاموش افتاد و گفت: شما چرا نمی‌سوزید! مگر قرار نبود تا انتها روشن بمانید؟و ناگهان به گریه افتاد.

با

گریه کودک شمع چهارم شروع به صحبت کرد و گفت: نگران نباش! تا زمانی که شعله من خاموش نگردد شمع‌های دیگر را روشن خواهم کرد.من امید هستم.

کودک،با چشم‌هائی که از شادی می‌درخشیدند، شمع امید را در دست گرفت و دوستی، ایمان و عشق را شعله‌ور ساخت.

"امید" زندگی شما هرگز خاموش نگردد تا همیشه آکنده از "دوستی، ایمان و عشق" باشید.