تبلیغات
تنهایی - داستان های کوتاه خواندنی

بی کسی
نویسنده :معین مقدم
تاریخ:یکشنبه 14 آذر 1389-11:56 ق.ظ

داستان های کوتاه خواندنی

amstory.mihanblog.com
کلینیک خدا

به کلینیک رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم،فهمیدم که بیمارم.فشار خونم را گرفت،معلوم شده که لطافتم پایین آمده.زمانی که دمای بدنم رو سنجید،دماسنج 40 درجه اضطراب رو نشان داد.آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذر گاه عشق نیاز دارم،تنهایی سرخرگ هایم را مسدود کرده بود و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.به بخش ارتوپد amstory.mihanblog.comرفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم.بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین جای بدنم شکسته بود.فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم،چون نمی توانستم دیدم رو از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آن گاه که در طول روز با من سخن میگوید،نمی شنوم!خدای مهربان برای همه ی این مشکلات به من مشاوره ی رایگان داد به شکرانه اش تصمیم گرفتم که از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم و او را شکر کنم.هر روز صبح یک لیوان قدر دانی بنوشم،قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم.هر ساعت یک کپسول صبر،یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم،زمانی که به خانه بر می گردم به مقدار کافی عشق بنوشم و در آخر زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

 




بیکاری

تو ساندویچی کار می کردم.خبر آوردن:امیر،برو.......برو خونه تونو تیاره(همون بال گرد جنگی) زده.زود اون پیشبند رو از تنم در آوردم و به اوستا گفتم:خداحافظ دیگه تموم شد.عضو خانوده ی شهید شدم؛تموم خانواده م مردن.اوستا گفت:دست بردار خره-حالا فقط حرفه-.نه مردم چیزی رو بی خودی نمیگن.خداحافظ بعداً می یام واسه تسویه حساب.رفتم به طرف amstory.mihanblog.comخونه.از وقتی پدرم مرده بود من، تو ساندویچی کار میکردم و شبها درس می خوندم. راستش حسودیم می شد به برادر و خواهرام که میتونند با خیال راحت درس بخونند و اونوفت من هم باید کار کنم و هم درس بخونم.ولی حالا دیگه تموم شد منم عضوی از خونه واده ی شهید شدم!!!....شهید....حالا جانباز هم خوبه...ماهی 30 هزار تومنه(سال 66)خرده خرده به محله مون رسیدم.مثل همیشه مش ابراهیم دم کوچه وایستاده بود.مشتی چی شده؟امیر بدبخت شدی .....فکر کنم دو تا از اعضای خونه مردن..........دیوار خونه تونم خراب شده..... ای خدا شکرت تازه تموم شد.وقتی نزدیک خونه رسیدم از هیاهوی مردم کم کم،کم می شد.وقتی رسیدم خونه نه کسی مرده بود نه دیوار خونه خراب شده بود.باز ناراحت برگشتم سر کار خوبیش اینه که دیگه اوستاهم رام نداد.و من با گوش کردن به شایعه مردم بار دیگر چوب خیالبافیمو خوردم.

 




کودک شاعر

کودکی خردسال می خواست بوتی ذرتی را از زمین برآورد اما نمی توانست و هر چه می کوشید آن بوته بر جای خود استوار بود.با کوشش فراوان بوته ی amstory.mihanblog.comذرت را از زمین کند و با شادمانی بسیار پدرش را از حاصل کوشش خود آگاه کرد.پدرش گفت:آری، تو هم مرد شده ای و نیرویی داری.آن طفل خردسال با غرور در پاسخ پدر گفت:"آری؛همه ی زمین یک سر بوته را گرفته بود و من سوی دیگرش را تا سرانجام من غالب شدم".

 

بی خبر

سال65بود.تو یکی از مدرسه های روستای اورامان تازه تدریسمو آغاز کرده بودم.بچه ها دختر بودند کلاس اولی. بعد از چند ماه(به دلیل بمباران رژیم بعثی) جمله سازی رو به بچه ها یاد دادم.درست یادمه، ده کلمه amstory.mihanblog.comبود:میز،صندلی،نیمکت،گچ، طبیعت،گوسفند،معلم،دانش آموز،تخته سیاه و آخرین کلمه مادر.گفتم جمله سازی کنین بعداً نگاه میکنم.یکی از بچه ها(بهاره خانوم) برای کلمه مادر نوشته بود:من پدر دارم.خندیدم و تعجب کردم.چند بار این جمله رو تکرار کردم بعد به واقعیت این جمله پر معنا پی بردم.اون دختر مادر نداشت.افسوس خوردم.من بالاتر از چهار ماهه با این دختر سرو کار دارم اونوقت چقدر ازش بی خبرم که حتی نمیدونم مادر نداره. من اونو نمی شناختم واسه همین بهش توجه نمی کردم. مثلماً اگه می شناختمش بهش بیشتر توجه میکردم و جای مادرشو براش پر میکردم گر چه لایق نبودم.مطمئن باش ما آدمها اگه همدیگرو بشناسیم دیگه ظلمی در دنیا باقی نمی مونه.

 

غرور
سنگریزه کوچک مقابل کوه بلند ایستاد و گفت : ای کوه بزرگ ، لطفا مرا amstory.mihanblog.comجزیی از وجودت کن که سخت تنهایم و باعث شکوه تو خواهم شد . کوه خندید و با تکبر گفت : تو سنگریزه نادان چه تاثیری بر عظمت من خواهی داشت ؟
سنگریز های سطح کوه از گفته اش دلخور شدند و یکی یکی از کوه جدا گشتند ... دیری نپائید که از کوه بلند تنها خاطره ای در ذهن دشت باقی ماند ...

 

تکنو لوزی نامناسب
 

گویند در قدیم چوپانی به پسرش می گوید گوسفندهایمان رو بشمار ... او هم وقتی می گذارد و می شمارد و می گوید اینقدر هستند ...amstory.mihanblog.com

می گذرد و پدر پسر را به مکتب می فرستد و پسر باسواد می شود ... دیگر بار به او می گوید گوسفندها را بشمار ... این بار چند برابر بار قبل وقت صرف می شود ! پدر علت را جویا می شود و پسر می گوید : آن زمان که سواد نداشتم سرهای گوسفندان را می شمردم . اکنون پاهایشان را می شمارم و تقسیم بر چهار می کنم !

استاد می گفت گاهی ورود نامناسب تکنولوژی می تواند عواقب اینگونه داشته باشد ! به جای اینکه کار ما را سریع تر راه بیاندازد سرعت کار به نسبت شیوه سنتی نیز پائین تر می آید !

 



شیطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»
amstory.mihanblog.comگفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد»

زمانه

دهقان فداكار پیر شده!
چوپان دروغگو عزیز شده!
شنگول و منگول گرگ شدن! amstory.mihanblog.com
كوكب حوصله مهمون رو نداره!
كبرا تصمیم گرفته دماغش رو عمل كنه!
روباه و كلاغ دستشون تو یه كاسه اس!
حسنك گوسفنداش رو ول كرده تو یه شركت آبدارچی شده!
آرش كمانگیر معتاد شده!
شیرین خسرو و فرهاد رو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسكی!
رستم اسبش رو فروخته یه موتور خریده و با اسفندیار میرن كیف قاپی!

... .

 

ایران

دوستی بی درنگ گفت در تاریخ ایران هر چه پادشاه است ستمگر و خائن گفتم من مدافع فرهنگ سترگ ایران زمین و خوبیهای آنم . کار من نشان دادن ارزشهایی هست که در طول تاریخ کشورمان داشته ایم و در جهان امروز اگر این ارزشها را بازگویی نکنیم فرزندانمان فکر می کنند ما در مقابل فرهنگ غرب و شرق هیچ چیزی برای گفتن نداریم . آن دوست گفamstory.mihanblog.comت شما در کجای دوران گذشته چیز مثبتی دیده اید ؟! هر چه هست سیاهی و تباهی است ... دیدم اگر از خودم چیزی بگویم آن دوست باز هم بر حرفهایش اصرار خواهد ورزید پس از ابوریحان بیرونی گفتم که : «... دی ماه، نخستین روز آن خرم روز است و این روز و ماه هر دو به نام خداوند است که هرمز نامیده می شود، یعنی حکیم و دارای رای و آفریدگار . در این روز عادت ایرانیان چنین بوده که پادشاه از تخت شاهی پایین می آمد و جامه ای سفید می پوشید و در بیابان بر فرش های سپید می نشست و دربان و یساولان را که شکوه پادشاه با آن هاست به کنار می راند و هر کس که می خواست پادشاه را ببیند، خواه دارا و خواه نادار بدون هیچ گونه نگهبان و پاسبان، نزد شاه می رفت و با او به گفتگو می پرداخت و در این روز پادشاه با برزگران می نشست و در یک سفره با آن ها خوراک می خورد و می گفت : من مانند یکی از شماها هستم و با شماها برادرم، زیرا استواری و پایداری جهان به کارهایی است که به دست شما انجام می شود و امنیت کشور نیز با من است، نه پادشاه را از مردم گریزی است و نه مردم را از پادشاه ...»
دوستم سکوت کرده و به دقت گوش میداد اما حرف من تمام شده بود .
چون دیدم نگاهش از روی علاقه است این جمله ارد بزرگ را هم به او گفتم : کجا دلبری زیباتر از "ایران" سراغ دارید ؟ معشوقی که هزاران هزار پیکر عاشق در زیر پایش ، تن به خاک کشیده اند .
دوستم گفت واقعا چرا ما از گذشته مان جز نکات منفی ، چیز دیگری نمی دانیم ؟!...

 

خدمت

بچه كه بود می خواست دكتر شود. همیشه می خواست كاری برای amstory.mihanblog.comكشورش انجام داده باشد.كنار روزنامه فروشی ایستاده بود.نتایج كنكور كارشناسی ارشد را اعلام كرده بودند. اگر پدرش زنده بودشاید اسم او هم بین آنها بود. دستی به لباس نارنجی اش كشید. بالاخره توانسته بود كاری برای كشورش انجام دهد. 

ارزو

 

اَردَوان سوم، هجدهمین شاه ایران از خاندان اشکانی (40 سال قبل از میلاد) به پسرش وَردان گفت : از آرزوهایت بگو
وردان پس از کمی سکوت گفت دوست دارم ناوگانی از کشتی های بزرگ بسازم و در "ابر دریا" ها (اقیانوسها) بدنبال جاهای ناشناخته باشم .
پدر لبخندی زد و گفت : با یک کشتی هم می توان این سفر را رفت
وَردان گفت این آرزوی آخرم هستamstory.mihanblog.com
و اردوان خندید و گفت پس بعد از مرگ من این سفر را می روی ...؟
وردان گفت سایه شما همیشه بر سر ماست .
اردوان گفت پسرم یک پادشاه باید پیش از آنکه به آرزو های خویش فکر کند باید به خواست مردمش و نیازهای کشورش بیاندیشد . وقتی شب و روزت را درمان دردهای مردم پر کرد یادت خواهد رفت که چه می خواسته ایی و در غیر اینصورت ، با آرزوهایت به خود و مردم کشورت لطمه خواهی زد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : آرمان ما نباید موجب نابودی دیگران گردد آرمانی ارزشمند است که بهروزی ما و دیگران را در پی داشته باشد .
اردوان دست بر شانه وردان نهاد و گفت پادشاهی یعنی فداکاری برای مردم ، همین .
اما شاید حرف اردوان سوم را وردان نمی توانست بفهمد ...
تقدیر ایران زمین بر آن گشت که وردان پس از شهادت پدر خود اردوان سوم در نبرد با رومیان ، با این که مجلس مهستان به پادشاهی اش رای داد ، اما به پایتخت نرسیده توسط "گودرز" پسر "گیو" پادشاه گرگان ، از پادشاهی خلع گشت ...